سيد محمد باقر برقعى

577

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روزى كه اسب سبزت واماند از دويدن * غم مىچكد چو پرواز از بال و از پر تو اى تك‌سوار رؤيا ، رؤياى من تو هستى * هر شب به خواب بينم قد صنوبر تو بازى مگير دل را ، ميناى خون خجل را * گل مىزند هواى اين خسته بر سر تو « سرنوشت » روزى كه سرنوشت جهان را نوشته‌اند * نامت به لوح اين دل شيدا نوشته‌اند ازبس مقدس است حديث و كلام عشق * كروبيان به گنبد خضرا نوشته‌اند خواهى بقاى خويش به وادى عشق رو * كين جمله را به لاله‌ى صحرا نوشته‌اند هركس كه ديده صورت يوسف بريده دست * بدنامىاش به پاى زليخا نوشته‌اند بر خاك رفتگان بنشين و بگير پند * پندى كه بهر مردم دنيا نوشته‌اند « ساقى » گرفت دست قضا چون قلم به كف * غم‌ها و غصه‌ها همه بر ما نوشته‌اند « من كىام ؟ » من كيم ؟ افسانهء تلخ غمى از ياد رفته * من كيم ؟ برگى كه از جور خزان بر باد رفته من كيم ؟ عمرى فداى يار و عهد يار كرده * من كيم ؟ شادان به كويش آمده ناشاد رفته من كيم ؟ مرغى به دام آشنايى صيد گشته * من كيم ؟ در دام اسير كز برش صياد رفته من كيم ؟ آن بيستون تيشهء فرهاد خورده * ديده‌ام از عشق شيرين آنچه بر فرهاد رفته من كيم ؟ آن بىگناه بىكس در بند مانده * من كيم ؟ بىجرم تنهايى بر او بيداد رفته گاه « ساقى » اشك شمع مرده‌اى هستى زمانى * همچنان افسانه پروانه‌اى كز ياد رفته بهانه شب است و دل ز فراقت بهانه مىگيرد * درون سينه‌ام آتش زبانه مىگيرد رها نموده زمانه خلايق و ما را * به تير غصه دمادم نشانه مىگيرد من آن كبوتر عشقم كه دست صيادم * هميشه بىمدد آب و دانه مىگيرد